شماره پانزده

خرید بک لینک
اینجانب دارای یک ذهن فوق العاده خطرناک بوده که به هر چیزی فکر کنم به واقعیت بدل شده است البته هرچیز هر چیز را نه ولی نصفش را میتوان با قاطعیت اعلام کرد
مثلا بگویم که دیروز در خیابان به همراه مادرجان منتظر پدرجان بودیم که یک ماشینی توقف کرده و بعد یک آقایی پیاده شد و آمد از کنار ما گذشت
در آن لحظه من به این فکر کردم که مثلا چه میشد نیمه گمشده ما آن آقای دکتر نازنینم می بود و الان میامد دستم را میگرفت میبرد و من مجبور نبودم ساعت هفت و نیم شب در این سرما باشم بعد فکر کردم که ای بابا مهم نیست هرکس میخواهد باشد فقط شوهر باشد و یک ماشین گرم و نرمی همین الان باشد
داشتم با خودم حرف میزدم که
یکهو آن مرد برگشت و نگاهی به من انداخت و بعد به مادرم گفت حاج خانوم میتوانم با شما صحبت کنم و من فهمیدم ماجرا از چه قرار است
البته مادرجان لطف نمودند خودشان آن مرد در هوای سرد آمد را فرستادند دنبال نخودسیاه
ولی
دیروز از خودم ترسیدم یعنی چه که به هرچیزی فکر میکنم میشود واقعیت محض
خوب راستش خوب هم هست بشرطی که من در ذهنم بگویم دکترجانم کجایی و تو جوابم را در واقعیت بدهی
چقدر من چیزی ندارم برای خودم بگویم
وای نکند آن مرد دیروزی نیمه گمشده ام بوده علامت سوال های فراوان
شماره نوزده...

ما را در سایت شماره نوزده دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 48 تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 19:23

صفحه بندی