امروز به خانه قبلی مان رفتم
یک چهاردیواری و سقفی روی سرش و حجم سنگینی از سرمابله من با یک خانه سرد و بی روح مواجه شدم من سیزده سال از بیست و چهار سال عمر خودم را در خانه ای گذراندم که احساسم نسبت به او سرشار از نفرت بود البته انکار نمیکنم که روزهایی هم بوده اند که او را دوست داشته ام اما بیشتر نفرت انگیز بود تا دوست داشتنی
روح من دخترکی بود که در سیزده سالگی برخلاف میلش به عقد مردی چهل ساله درآمده باشد و در تمام سالهای زندگی مشترکش مرد زندگی اش را فقط بخاطر اینکه بابای بچه هایش بوده تحمل کند
خوب من خانه مان را دوست نداشتم من نفرت عمیقی نسبت به او در قلبم داشتم و با او میساختم چون خانه ام بود با تمام بدی هایش که فقط در ذهن من رشد کرده بود امنیت من بود
امروز دلم برایش سوخت خانه ای بی سکنه در انزوا و غرق شده در سکوت مطلق چقدر غمگین انگیز بود مثل سنگ قبر مردی در گورستان که هیچ کس قرار نیست بیاید و رویش دستی بکشد با آب و گلاب بشورد
شماره نوزده...
ما را در سایت شماره نوزده دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 19:23