شماره سی و هشت

خرید بک لینک

دیدی نماند که دلم تنها ماند که حرف هایم برای آن بالایی به مانند باد هواست که رهایم کرده به حال خودم و من روز به روز در حال غرق شدنم که نمی آید یک سیلی بزند بگوید احمق چرا به خودت نمی آیی چرا همیشه گند میزنی وسط زندگیت چرا حواست به خودت نیست و من فقط زل بزنم نگاهش کنم بگویم بنده ی بی صاحب می شود همین دیگر وقتی همیشه با آدم های اشتباهی روبرویم میکنی که می آیند و یک نقشی روی دلم می زنند بعد رهایم می کنند میروند همین است از این بیشتر انتظار نمی رود می شود کسی مثل من که خوشش می آید تا همیشه گندی را بالا بیاورد توی زندگیش بعد تو واقعا انتظار داری حماقتی از من سر نزند

باشد این را هم بگیر اصلا نمی خواهمش باشد برای خودت ولی جدی جدی یک سوال آیا من قرار است تا آخر عمر همین جوری روزگار بگذرانم و یا یکی می آید که هیچ وقت نرود اگر نمی آید باشد ولی اگر می آید واقعا پس کی دارم روز به روز پیرتر می شوم دارم خسته می شوم از این رویاهای بیهوده ای که کل زندگیم را فرا گرفته و هرگز پا به دنیای واقعیت نمی گذارد

ببین من احمق من بی شعور من نادان من همان بچه ای که دهانش بوی شیر می دهد یا کله اش بوی قورمه سبزی اما کاش میتوانستی بفهمی وقتی یکی قرار نیست در زندگی دیگری بماند که سهم هم نیستند هرگز با هم آشنایشان نکنی که جدایی درد دارد میفهمی درد دارد

نقطه تمام

شماره نوزده...

ما را در سایت شماره نوزده دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: سه شنبه 4 ارديبهشت 1397 ساعت: 18:37

صفحه بندی